گل ياس كبود ...   

  ياس ها يادآور پروانه اند .........ياس ها پيغمبران خانه اند..........ياس يك شب را گل ايوان ماست.......ياس تنها يك سحر مهمان ماست.........ياس بوي حوض كوثر مي دهد......عطر اخلاق پيمبر مي دهد.........حضرت زهرا دلش از ياس بود ......قطره هاى اشكش از الماس بود......داغ عطر ياس زهرا زير ماه.....مـى چكـانيـد اشك حيـدر را به چاه......عشق محزون علي ياس است وبس......چشم او يك چشمه الماس است و بس......اشك مي ريزد علي مانند رود....بر تن زهرا؛ گل ياس كبود

  تماس با من

  آرشيو

  ابزار و امکانات

 

فاطميه


:حضور و غياب

  دوستان

شعر فاطميه

خيابان شريعتي

مكتب الزهراء

  صاحبخونه

 

 

  عرض تسلیت ايام شهادت حضرت زهرا(س)

 

لعن الله قاتليک و ظالميک يا فاطمه

۱۳۸۳/٤/٩

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  سلام به ره جویان حقیقت

 

دوستان زیادی برای اینجانب پیام گذاشته اند که برخی از آنها در خور تامل هستند. اما متاسفانه برخی بدلیل برنتافتن حقایق اهانتها کرده اند که از کنار آنها می گذرم اما اگر واقعا سوالات مطرح شده دغدغه سوال کنندگان است خواهشمندم که سوالات خود را به آدرس اینجانب ایمیل کنند تا پاسخ مشروح را به حول و قوه الهی ارایه نمایم. التماس دعا

۱۳۸٢/۱٢/۱٤

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  عذر تقصیر

 

المستغاث بک يا صاحب الزمان(عج)

با عرض پوزش از جميع خوانندگان گرامی بزودی ادامه مطالب را خواهم نوشت ان شاالله.

التماس دعا.

۱۳۸٢/٩/٢٤

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  ريسمان انداختن بر گردن علي(ع) و كشان كشان بردن او برای بيعت...

 

در ماه مبارك رمضان ، ماه ضيافت الله و ماه شهادت برترين مخلوق خداوند متعال پس از نبي اكرم(ص) قرار داريم. با آرزوي قبولي طاعات تمامي عزيزان، مباحث پيرامون هتك حرمت خانه وحي را از سر مي گيريم. گفتيم كه عمال ابوبكر و عمر  درحمله وحشيانه اي كه به خانه حضرت صديقه طاهره(س) كردند ، پهلوي ناموس دهر را را شكستند و فرزندش را سقط كردند. هر چند اهل سنت به هزار و يك دليل واهي از قبول واقعيات تاريخي سرباز مي زنند كاش مي دانستند اين لجاجت ها فقط دامن خودشان را مي گيرد چه:

 شب پره گر وصل آفتاب نخواهد         رونق بازار آفتاب نكاهد!

آنچه جالب است اينكه خود پيامبر اكرم(ص) پيشاپيش از اين فتنه اي كه عمر بپا كرد خبر داده بود. غزالي در احياءالعلوم ج1، ص 124 و همچنين متقي هندي در ج13، ص 343 كنزالعمال و ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق، ج4، ص 928 آورده اند كه پيامبر اكرم(ص) اسامي منافقان از اصحاب را به حذيفه بن يمان آموخته بود و او را امر فرموده بود كه آن اسامي را در نزد خود پنهان نگه دارد. با وجود اين بازهم اهل سنت به عدالت مطلق صحابه معتقدند و مي گويند كه كسي حق ندارد هيچكدام از صحابه را منافق بداند! اسامي اين منافقان در كتب شيعي آمده ولي چون بنا ندارم از آنها نقل كنم از اين قضيه صرفنظر مي كنم. به هر حال اصحاب پيامبر داستان حذيفه را مي دانستند و دوست داشتند در مورد اين اصحاب به او مراجعه كنند. صحيح بخاري، ج1، صص 67،164، 212 ؛ سنن ابن ماجه، ج2، ص1306 و دلايل النبوه بيهقي، ج6، ص 286 چنين نقل كرده اند: عمر بن خطاب از حديفه ابن يمان راجع به فتنه اي سؤال كرد كه پيامبر(ص) از آن خبر داده بود. آن گونه فتنه اي كه همچون موج دريا كشتي را متلاطم مي سازد، مردم دچار آن خواهند شد. قال حذيفه: تلك الفتنه التي بينك و بينها باب مغلق. حذيفه گفت: اين همان فتنه اي است كه ميان تو و وقوع آن فقط يك در بسته است. قال عمر: الباب بفتح او يكسر؟ عمر گفت: اي حذيفه اين در باز مي شود يا شكسته مي شود؟ قال حذيفه: بل يكسر! حذيفه گفت البته شكسته مي شود! قال عمر: ان كسر الباب، فذلك احري(اجدر) الا يسد الي يوم القيامه. عمر گفت اگر اين در شكسته شود بهتر است از اينكه تا قيامت بسته نشود!!! روايت در همين جا تمام مي شود. دوستان اهل سنت صحيح بخاري را كه قبول دارند. آخر اين روايت يعني چه؟ البته ما خداي را شاكريم كه با وجود تلاشي كه بزرگان اهل سنت در كتمان حقايق داشته اند خداوند اين مسايل را بر زبان و قلم آنها جاري و ساري ساخته است تا رسيدن به حقيقت براي همگان مقدور باشد. هر چند در كتب گزيده اي كه اكنون چاپ مي شود آن مسايل را حذف مي كنند!

باري به هر جهت عمر آتش فتنه را بر انگيخت و كرد آنچه كه كرد. به استناد منابع معتبره اهل سنت خروج اميرالمؤمنين علي(ع) بصورت عادي و به ميل حضرت نبوده بلكه با يورش دسته جمعي براي دستگيري حضرت و كشان كشان بردن علي(ع) بوده است. هر چند اهل سنت سعي كرده اند از بيان بسياري از جزييات اين عمل وحمله وحشيانه خودداري كنند اما گمان دارم آنچه در كتب تاريخي آنها باقي مانده گوياي حوادث رخ داده باشد. بلاذري در انساب الاشراف ج1 ص 587 مي نويسد: بعث ابوبكر عمر بن الخطاب الي علي حين قعد عن بيعته و قال ايتني به باعنف العنف. چون علي(ع) از بيعت با ابوبكر سرپيچي نمود ابوبكر به عمر دستور داد كه برود و علي را با خشونت هر چه تمامتر بياورد.

ابن قتيبه نيز در كتاب الامه و السياسه ج1 ص 13 و همچنين عمر رضا كحاله در اعلام النساء، ج4 ص 115 اين گونه آورده است: فلما سمع القوم صوتها و بكائها انصرفو باكين و كادت قلوبهم تنصدع و اكباد هم تنفطر و بقي عمر و معه قوم فاخرجوا علياً فمضوا به الي ابي بكر... : چون مردم صداي فاطمه(س) و گريه او را شنيدندگريان بازگشتند بگونه اي كه نزديك بود دلها پاره و جگرها سوراخ گردد. اما عمر و عده اي ديگر همراه او ماندند.علي(ع) را بيرون كشيده و مي دواندند تا به نزد ابوبكر آوردند.

شما را بخدا ببينيد چه كرده اند با اهل بيت رسول خدا(ص). اف بر آن مردم كه ديدند نامرد مردمان با خاندان پيامبرشان چه كردند ولي دم بر نياوردند.ابوبكر جوهري در ج 6 ص 115  كتاب السقيفه با ذكر سند آورده است: ثم دخل عمر فقال لعلي: قم فبايع فتلاكا و احتبس فاخذ بيده و قال قم فابي ان يقوم فحمله و دفعه كما دفع الزبير ثم امسكهما خالد و ساقهما عمر و من معه سوقا عنيفا و احتمع الناس ينتظرون و امتلات شوارع المدينه بالرحال و رات فاطمه ما صنع عمر؟ فصرخت و اولت معها نساء كثير من الهاشميات وغيرهن  فخرجت الي باب حجرتها نو نادت يا ابابكر ما اسرع ما اغرتم علي اهل بيت رسول الله و الله لا اكلم عمر حتي القي الله سپس عمر داخل خانه آمد و به علي(ع) گفت: برخيز و بيعت كن. علي(ع) سرپيچي كرد وخودداري نمود عمر دست او را كشيد و گفت: برخيز اما علي(ع) از برخاستين خودداري مي كرد. آن گاه بر او حمله كردند و به سختي و زور همان گونه كه با زبير رفتار كردند او را نيز بيرون آورده، خالد بن وليد (دست) آنها را بست و عمر و همراهانش آندو را باخشونت كشان كشان مي بردند. در كوچه ها ازدحام جمعيت شده و مردم براي تماشا جمع شده بودند. فاطمه(س) تا درب خانه آمد و فرياد زد: اي ابابكر! چه زود برخاندان رسول خدا(ص) هجوم آورديد، به خدا سوگند كه تاهنگام مرگ با عمر سخن نخواهم گفت.

تجسم اين امور وحشيانه نفرت و انزجاري عميق را در دل هر انسان داراي ضمير پاكي را بر مي انگيزد چه در دل شيعيان حضرت كه پر واضح است كه با اين دلهاي سوخته چه كند. آنچنان اين وقايع وقيحانه است كه اهل سنت فقط ترجيح داده اند تاريخ را انكار كنند غافل از اينكه نمي توان بر خورشيد پرده كشيد!

ببينيد ابن ابي الحديد معتزلي شافعي چگونه قصد انكار تاريخ را دارد: او در ج2 ص 60 شرحي بر نهج البلاغه در راستاي تنزيه و تبرئه عمربن خطاب و گروهش مي‌نويسد: فاما الامور الشنيعه المستهجنه التي تذكرها الشيعه من ... و جعل في عنق علي(ع) حبل يعاد به و هو يعتل، و فاطمه خلفه تصرخ وتنادي بالويل والثبور ... لا اصل عند اصحابنا. انما هو شي تنفرد الشيعه بنقله. اما كارهاي زشت وناپسندي كه شيعه بازگو مي كنند از قبيل آن كه به گردن علي(ع) ريسماني انداختند و او را مي‌كشيدند وفاطمه(س) پشت سر او فرياد مي زد و واويلا مي كرد، همه اينها نزد اصحاب و مكتب ما بي اساس هستند... اين گونه داستانها را فقط شيعيان نقل مي كنند.

بلي! زشتي و وقاحت اين امور به اندازه كافي روشن هست كه لازم باشد آنها را انكار كرد و گرنه مردم چه مي گويند؟! اما همانگونه كه قبلاً هم عرض كرده ام خوشبختانه دروغ گو حافظه ندارد. خود او در ج15 ص 186 همان كتاب متن نامه اي از معاويه به علي بن ابيطالب(ع) را آورده كه معاويه در آن نامه شرايط و وضعيت حضرت علي(ع) را در بيعت اجباري با ابوبكر به عنوان طعنه و تحقير به او يادآور شده است. معاويه مي‌نويسد: و تلكات في بيعته حتي حملت اليه قهرا تساق بخزايم الاقتسار كما يساق الجمل المخشوش... به زور مجبور به بيعت شدي، تا اين كه با ريسمان بسته همچون شتري كه مهار بر بيني اش كشيده باشند تو را كشان كشان براي بيعت بردند...

اهل سنت براي اينكه نوشته هاي ابن ابي الحديد راهم كه ناخواسته برخي حقايق بر قلمش جاري شده است را رد كنند به او اتهام تشيع مي زنند! دوست دارم جملاتي ديگر از كتابش را بياورم تا خود قضاوت كنيد آيا ابن ابي الحديد مي توانسته شيعه باشد يا نه. در ج2 ص 59 همان كتاب مي نويسد: انه لم يكن هناك نص صريح ومقطوع كما تزعم الاماميه فانهم يقولون ان رسول لله(ص) نص علي اميرالمومنين. برخلاف آنچه شيعه اماميه گمان مي كنند هيچ نص صريحي مبني بر جانشيني و خلافت علي بن ابيطالب(ع) از پيامبر(ص) نرسيده است.

آيا هيچ شيعه اي چنين اعتقادي دارد؟ اصلا اعتقاد و وصايت بلافصل علي(ع) اساس تفكر شيعي است. يا آنجا كه مي گويد: اتفق شيوخنا كافه رحمهم الله المتقدمون منهم و المتاخرون و البصريون و البغداديون علي ان بيعه ابي بكر الصديق بيعه صحيحه شرعيه! همه اساتيد و بزرگان ما از متقدمان، متاخران، بصريان و بغدديان بر صحت شرعي بيعت با ابوبكر متفق هستند!!(شرحي بر نهج البلاغه، ج1، مقدمه كتاب). در صورتي كه هيچ شيعه اي چنين اعتقادي ندارد.

آري اين خلاصه اي بود از آنچه كه از دست بيرحم قصابان تحريف گر تاريخ از اهل سنت بدست ما رسيده است. واقعاً چه بي پروا دست به جعل تاريخ مي زنند و مي گويند كه علي(ع) براي بيعت با ابوبكر شتافت! و يا اينكه عمر و علي(ع) روابط حسنه و صميمانه اي باهم داشتند! همراهيم كنيد تا نحوه بيعت علي(ع) با ابوبكر را نيز برايتان باز گو كنم. داستاني به تلخي ابديت....

۱۳۸٢/۸/٩

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  تعصب با اهل سنت چه می كند؟

 

داستان تلخ حملات وحشیانه به صدیقه طاهره حضرت زهرا(س) را به نقل از کتب اهل سنت بیان نمودم. داستان تلخی که بعد از 1400 سال هنوز بغض هر انسان وارسته ای را در گلو به اشک مبدل می سازد. واقعا معلوم نیست عمر و ابوبکر و دار و دسته شان که بودند که توانستند با پاره جگر رسول خدا چنین کنند که کافر نیز با کافر چنین نمی کند. و تلختر اینکه چگونه خود اهل سنت به چنین وقایع تلخی اقرار می کنند و باز خود را مطیع بی چون و چرای ایندو می دانند. آنانیکه براحتی سنت رسول خدا(ص) را واژگون نمودند و هر چه خواستند بدان افزودند و هر چه خواستند از آن کاستند. اهل سنت واقعی شیعیان امیرالمومنین هستند اهل سنت ظاهری اهل سنت عمرو ابوبکر هستند نه پیامبر(ص). آنانکه معاویه را خال المومنین می دانند و لعن او را روا نمی دارند کاش می دانستند که او سوگند یاد کرده بود که یاد و نام محمد(ص) را دفن کند. کاش برای چهار رکعت نمازصبحی  که در حال مستی به جماعت خواند  توجیهی داشتند. در پیغامها می خواندم که یکی از اهل سنت همه آنچه از کتب خودشان آورده ام را بی اساس خوانده است! من نمی دانم اگر قرار است همه کتبی که بزرگانشان نوشته اند را بی اساس و غیر قابل استناد تلقی کنند و فقط صحیحین را معتبر بدانند اصلا برای چه دیگر کتاب می نویسند؟! تازه برخی از احادیثی هم که نقل شد منبعش صحیح مسلم یا بخاری بود. هر چند اگر کسی نخواهد بپذیرد هر سندی هم که برایش بیاوری نمی پذیرد ولی حداقلش این است که روز قیامت دیگر عذری برایشان نماند.

راستی گفتم عمر و ابوبکر سنت رسول الله (ص) را واژگون کردند یادم رفت سند بیاورم. براساس روایات متواتر اهل سنت و شیعه داریم که حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرامه حرام الی یوم القیامه. در اینجا بنا ندارم به این بحث بپردازم فقط مثالی نقل می کنم باقی با خودتان:

 مسلم در صحیح خود در ج3 ص 87 باب المتعه از عمربن خطاب نقل می کند: ثلاث فی عهد رسول الله و انی احرمهن و اعاقب علیهن متعه النساء و متعه الحج و قول حی علی خیر العمل: سه چیز بود که در زمان رسول خدا اجرا می شد که من آنها حرام می کنم و هرکه آنها را انجام دهد او را عقاب خواهم کرد ازدواج موقت- طواف نساء و گفتن حی علی خیرالعمل(در اذان). مگر نه این است که سنت رسول خدا را نقض کرده؟  امیرالمومنین (ع) می فرمایند اگر عمر متعه را حرام نکرده بود جزگروهی اندک از انسانهای شقی کسی زنا نمی کرد! یعنی گناه همه آنهایی که بعد از این حکم عمر زنا کرده اند بپای خود عمر نوشته خواهد شد! و اما در مورد طواف نساء باید عرض کنم طوافی است که حجاج پس از آنکه اعمال حج را بجا آوردند باید این طواف را نیز انجام دهند وگرنه همسرشان بر آنها حرام است. و هیچکدام از اهل سنت این طواف را بجا نمی آورند. خیلی سنگین است نه؟  گناه این کارها بگردن کیست؟ چگویم که ناگفتنم بهتر است... و اما در مورد حی علی خیر العمل باید عرض کنم اجتهاد جناب خلیفه این بود که وقتی این جمله در اذان باشد ممکن است مردم میدان جهاد را خالی کنند و سراغ نماز بروند! لذا باید از اذان حذف شود!!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

راستش می خواستم امشب داستان دستگیری امیرالمومنین(ع) را بگویم و نمی دانم چه شد که بحث عوض شد. حتما قسمت این بود. باشد. منتظر باشید تا بزودی آن راهم  نقل کنم. داستانی که هر وقت یادش می افتم اشک در چشمانم حلقه می زند و مانع ادامه نوشتن می شود. سوگند به مظلومی تاریخ که تاریخ مظلومتر از حیدر کرار ندارد...التماس دعا.

 

۱۳۸٢/۸/۱

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  گشودن در خانه حضرت زهرا(س) و شكستن پهلوی مبارك حضرت...

 

عموم اهل سنت  تجمع در خانه حضرت زهرا(س) برای گرفتن بيعت از اميرالمومنين(ع) را قبول دارند زيرا چنانکه گذشت با وجود نصوصی که در کتب خودشان است موضوع غير قابل انکار است زيرا واقعاٌ دم خروس بيرون است! اما يکی از مسائلی که اهل سنت بشدت با آن مخالفت می کنند و آنرا ساخته و پرداخته دروغپردازان شيعه(!) می دانند حمله مهاجمين به حضرت زهرا(س)  شکستن پهلويش و سقط فرزندش محسن می باشد و با آوردن دلايلی واهی نظير" مگر اميرالمومنينی(ع) با يداللهی خود درخيبر را از جا کند سکوت می کند تا عمر سيلی به رخسار همسرش بزند و بکند با او آنچه که گفته می شود".  فعلاٌ  در اينجا بنا ندارم تا پاسخی بر اين شبه بدهم و البته انشاءاله در فرصت های آتی خواهم گفت اما فعلا بهتر است اول اصل قضيه را تحليل کنيم تا بعد به ادله رفتار حضرت علی(ع) با مهاجمين بپردازيم. خوشبختانه علیرغم پوشاندن حقايق توسط بزرگان اهل سنت برخی جاها از دستشان در رفته و هاله هايي از حقيقت در کتبشان باقی مانده که فکر می کنم برای اثبات قضيه کافی باشد که در اينمورد نه تنها دم خروس پيداست که اصلا خود خروس بيرون پريده است.
ابتدا  حديثی از پيامبر اکرم(ص)  در اينمورد را نقل می کنیم: ابراهيم ابن محمد جوينی شافعی در ج2 صص34و35 از کتاب فرائد السمطين با نقل سلسله رواه از پيامبراکرم(ص) چنين نقل می کند: ...واما ابنتی فاطمه... کسر جنبها واسقط جنينها وهی تنادی يا محمداه فلاتجاب و تستغيث فلا تغاث: ... واما دخترم فاطمه(س)...پهلویش می شکند و جنينش را سقط می کند و او به شکوه ندای وامحمداه سر می دهد اما کسی به ياريش نمی رود و فرياد رس می طلبد اما فرياد رسی نمی‌يابد.

دردناکست نه؟ لابد جوينی شافعی هم شيعه است و گرنه چنين امور شنيعی را به امت پيامبر(ص) نسبت نمی‌داد! براستی اهل سنت با که عناد دارند؟ با خود يا با حقيقت؟ سند مورد قبول نيست؟ با بقيه اسناد چه می کنند؟


مسعودی در ص143 اثبات الوصيه نوشته است: ... و ضغطوا سيده النساء الباب حتی اسقط محسناٌ... : فاطمه(س) را پشت در فشردند تا اين که محسن سقط شد.


براستی چه کسی اين فاجعه را مرتکب شد؟ چرا داستان سرايان شيعی اين امر شنيع را به عمربن خطاب نسبت می دهند؟! ببينيم در مدارک اهل سنت چه آمده است: بهتر است ابتدا يکی از دشمنان سر سخت شيعه را به خوانندگان گرامی معرفی کنم او کسی نيست جز ابراهيم بن سيار بصری معروف به نظام و متولد سال 231 هجری و از متکلمين معروف اهل سنت است. جاحظ در مورد او می گويد: کان النظام اشد الناس انکارا علی الرافضه: نظام شديدترين مخالف رافضيه(شيعه اماميه) بود. محمد بن عبدالکريم شهرستانی در ج1 ص 71 کتاب الملل والنحل از ابراهيم بن بصری می نويسد: ان عمر ضرب بطن فاطمه ذلک اليوم حتی القت المحسن من بطنها: عمردر آن روز ضربتی به پهلوی فاطمه(س) زد که در اثر آن فرزند درون رحمش- محسن- سقط شد. همين مطلب را صفدی در ج2 ص 346 کتاب الوافی بالوفيات آورده است.


محمد بن يوسف گنجی شافعی نيز در ص413 کتاب کفايه الطالب به نقل از ابن قتيبه دينوری می نویسد: فاطمه(س) پس از وفات پيامبر(ص) فرزند پسری را سقط کرد که پيامبر(ص) او را محسن ناميده بود.


اين مطلب را در کتاب الامامه والسياسه ابن قتيبه نیافتم. لابد در کتاب المعارف است. ابن شهرآشوب نیز همین عقیده را دارد زيرا به نقل از آن نقل می کند ان محسنا فسد من زخم قنفذ العدوی: محسن حضرت زهرا(س) در اثر ضربه قنفذ سقط شد و از بين رفت.ولی جالب است  وقتی که کتاب المعارف را ورق میزنیم به این جمله برخورد می کنيم: و اما محسن بن علی هلک وهو صغير! محسن بن علی(ع) مرد در حاليکه کودکی بيش نبود! و غير از اين چيزی در کتاب باقی نمانده است.واقعا تحريف گران چقدر بی شرمند! کتاب ابن قتيبه را که از خودشان است را نيز تحريف کرده اند. اما خوشبختانه دروغگو حافظه ندارد. در آينده نمونه هايی از اين دروغپردازيها را به ياری خدا نقل خواهم کرد که در جايی از کتاب دروغ را بافته و در جايی ديگر آنرا نقض کرده اند.

ابن ابی الحديد معتزلی نیز در ج14 ص 193 شرح نهج البلاغه به نقل از ابوجعفرنقيب می گويد: اگر رسول خدا(ص) ريختن خون هبار بن اسود را جايز بداند به خاطر اينکه زينب دختر رسول خدا(ص) را ترسانيده و همين باعث سقط جنين او شده ظاهر حکم اين است که اگر پيامبر(ص) زنده بود ريختن خون آن کسی را که فاطمه(س) را ترسانيد و طوری که فرزندش سقط گردید نيز جايز می دانست. بزودی خواهم گفت که همين فرد در جای ديگر همين کتاب چگونه دچار فراموشی شده و تمامی وقايق هجوم به بيت حضرت فاطمه(س) را دروغ می پندارد غافل از اینکه خود نيز در جای جای کتاب خود آنها را نقل کرده است.

ابن حجر عسقلانی در لسان الميزان ج1 ص 268 می نويسد: ابن ابی دارم از محدثين است او در طول عمر خويش بر اعتقاد صحيح بود در حضور او می خواندند که ان عمر رفس فاطمه حتی اسقطت بمحسن: عمر با لگد به فاطمه زد تا اين که محسن او سقط شد. و اما


شرح اين هجران و اين خون جگر           اين زمان بگذار تا وقت دگر


در ادامه داستان تلخ طناب انداختن به گردن اميرالمومنين و کشان کشان بردن او بمسجد برای گرفتن بيعت را به نقل از کتب اهل سنت نقل خواهم کرد. با من همراه باشيد و مرا با نظريات خود ياری فرماييد.

۱۳۸٢/٧/٤

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  لقد كان لكم فی رسول الله اسوه حسنه

 
۱۳۸٢/٦/۳۱

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  شهادت حضرت امام موسی بن جعفر(ع) تسليت باد

 

منتظر باشيد تا بگويم...لطفا مطالب را از ابتدای آن مطالعه بفرماييد و نظراتتان را بنويسيد.


شهادت حضرت موسی بن جعفر عليهما السلام تسلیت باد.
در اين عزا و اين محن            تسليت يابن الحسن(عج)


تا نوشتن مطلب جديد عرض كنم كه در بين معصومين تنها سه نفر را سراغ دارم كه بعلت شدت فشارهايي كه به آنها وارد شد از خدا خواستند كه هر چه زودتر به زندگيشان خاتمه دهد. نخستين آنها حضرت مريم سلام الله عليها بود كه وقتي با تهمت هاي مردم مواجه شد خطاب به خداعرض كرد: يا ليتني مت قبل هذا و كنت نسياً منيساً: ايكاش پيش از اين مرده بودم و به فراموشي سپرده شده بودم(سوره مريم)
ديگر حضرت زهرا سلام الله عليها بود كه در اثر الطاف خليفه دوم پهلويشان شكست و فرزندشان سقط شد و از شدت درد و اندوهش بر مظلوميت علي(ع) مدام به پيشگاه الهي شكوه مي كرد : اللهم عجل وفاتي: خدايا در وفات من تعجيل بفرما.
و سومين مظلومي كه اين درخواست را از خدا مي كرد حضرت موسي بن جعفر(ع) بود كه بعد از شكنجه هايي كه در زندانهاي خلفاي عباسي مي ديد مي گفت: اللهم خلصني...
علي لعنة الله علي الظالمين

۱۳۸٢/٦/۱٦

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  آتش زدن خانه وحی بدست مهاجمان...

 

مدتي اين مثنوي تاخير شد          مهلتي بايست تا خون شير شد!


با عرض  پوزش بخاطر تاخير در ادامه داستان در اين قسمت بنا دارم جنجالي ترين بخش تاريخ غصب خلافت كه همانا به آتش كشيده شدن خانه نزول وحي توسط خليفه دوم است را بيان كنم. موضوعي كه عمدتاً از سوي اهل سنت انكار يا بنوعي توجيه مي شود! اما داستان روشنتر از آن است كه بخواهد كسي آنرا كتمان كند. هر چند بزرگان و مورخين اهل سنت سعي كرده اند حتي الامكان از بيان وقايع تاريخي خود داري كنند يا بنوعي بر آن سرپوش بگذارند اما خوشبختانه مورخين شيعي تمامي وقايع را مو به مو نقل كرده اند. سعي بر آن است كه بتوانيم تا حدي كه تاريخ اهل سنت اجازه مي دهد داستان را نقل كنيم. داستان تلخي كه حتي بعد از گذشت 1400 سال هنوز با شنيدن چنين گستاخي هايي موي بر تن انسان راست مي شود و بي اختيار اشك او را جاري مي سازد. و اما ادامه ماجراي تلخ غصب خلافت:


همانگونه كه قبلاً گفتيم علي(ع) بهمراه بني هاشم و جمعي از مهاجرين و انصار از بيعت با ابوبكر سرباز زدند. ابوبكر بهمراه دسيسه هاي عمر به هر ضرب و زوري كه بود از مردم بيعت گرفت. اما براي هنوز اصلي ترين مهره مخالفت مانده بود. كسي كه تنها او شايسته خلافت رسول الله(ص) را داشت و او كسي نبود جز علي ابن ابيطالب(ع). بلاذري مورخ بزرگ اهل سنت در انساب الاشراف، ج1، ص 586 چنين مي نويسد: چون علي(ع) از بيعت با ابوبكر سرپيچي كرد، ابوبكر به عمر دستور داد كه برود و ارا با خشونت هر چه تمامتر بياورد. بلاذري اين گونه ادامه مي دهد: عمر با شعله آتش به سوي خانه فاطمه(س) رفت. فاطمه پشت در خانه آمد و گفت: اي پسر خطاب! آيا تويي كه مي خواهي در خانه را بر من آتش بزني؟ عمر پاسخ داد: آري! اين كار آنچه را كه پدرت آورده را محكم تر مي سازد!!


براستي كه چه وقاحتي! ايكاش يكي از اهل سنت توجيهي بر كار عمر مي آورد! داستان را تمامي مورخين اهل سنت آورده اند. تاريخ طبري، ج2، ص 443 نوشته است كه عمر گفت: والله لاحرقن عليكم او لتخرجن الي البيعه: بخدا قسم يا خانه را برشما آتش مي زنم يا اينكه براي بيعت خارج شويد.


يا ابن عبد ربه در العقد الفريد، ج1، ص 156 مي نويسد: ابوبكر به عمر بن خطاب ماموريت داد كه برود و آنان را از خانه بيرون بياورد و به وي گفت: چنانچه مقاومت كردند و از بيرون آمد خودداري كردند، با آنان جنگ كن. عمر با شعله آتشي كه همراه داشت و آن را به قصد آتش زدن خانه فاطمه(س) برداشته بود به سوي آنها حركت كرد. فاطمه(س) گفت: يابن الخطاب! اجيت لتحرق دارنا؟ اي پسر خطاب، آيا آمده اي كه خانه مارا بسوزاني؟ گفت بلي، مگر اينكه به آنچه امت در آن داخل شده اند(بيعت با ابي بكر) شما هم داخل شويد... همين عبارت در تاريخ ابوالفداء، ج1، ص 156 نيز آمده است.


تاريخ ابن شحنه، ج7، ص 164 ؛ كنز العمال متقي هندي، ج3، ص 140؛ المغني، قاضي عبدالجبار، ج2، ص335 و السقيفه، ابوبكر جوهري، ج2، ص45 نيز آورده اند: ثم ان عمر جاء الي بيت فاطمه ليحرقه علي من فيه... سپس عمر به سوي خانه فاطمه(س) آمد تا خانه را بر ساكنانش آتش بزند...


عمر رضا كحاله در اعلام النساء، ج4، ص 114 داستان را چنين ادامه مي دهد: عمر سر رسيد و آنها را صدا زد، اما آنها اعتنايي نكرده و از خانه خارج نشدند. عمر هيزم خواست و گفت: والذي نفس عمر بيده، لتخرجن او لاحرقنها علي من فيها، سوگند به خدايي كه جان عمر در دست اوست، يا بيرون مي آييد يا خانه را با اهلش به آتش مي كشم. به عمر گفتند: يا ابا حفص! فاطمه(س) در اين خانه است. و ان فيها فاطمه؟ حتي اگر فاطمه داخل خانه باشد؟ عمر جواب داد: و ان! باشد!! (الرياض النضره، محب طبري، ج1، ص 167 و ص 241؛ تاريخ الخميس، ديار بكري، ج1، ص 178؛ الامامه و السياسه، ابن قتيبه دينوري، ج1، ص 12).


آيا واقعاً عمر خانه حضرت زهرا(س) را آتش زد؟ تحليل علماي اهل سنت اين است كه آري! و ايم الله ليمضين لما حلف عليه : عمر براي رفتن تا اين مرحله آماده و مصمم بود.(الاستيعاب، ابن عبدالبر قرطبي، ج3، ص 975؛ نهايه الارب، نويري، ج12، ص 40؛  كنز العمال، متقي هندي، ج5، ص651؛ المصنف، ابن ابي شيبه،ج7، ص 432). اما مگر چند روز از رحلت پيامبر(ص) مي گذرد؟ چه مي شود كه ريحانه رسول الله(ص) پشت در مي آيد و با صداي بلند ندا مي كند: يا ابت يا رسول الله(ص)! ماذا لقينا بعدك من ابن خطاب و ابن ابي قحافه...(الامامه و السياسه، ابن قتيبه، ج1، ص 12) اي پدر! اي رسول خدا(ص)! پس از تو از پسر خطاب(عمر) و پسر ابي قحافه(ابوبكر) چه ها كشيديم...


برخي از اهل سنت كه نمي توانند آنچه كه در كتب معتبره خود آمده را انكار كنند مي گويند درست است عمر تهديد كرد اما آتش نزد! شيعيان با نقل اين مسايل دروغ مي خواهند مظلوم نمايي كنند! اما غافل از اينكه برخي از علماي اهل سنت نيز اعتراف به آتش كشيدن خانه حضرت زهراء(س) بدست زنازاده اي بنام عمر كرده اند.


مقاتل ابن عطيه در كتاب الامامه و الاخلافه، ص 160، مي نويسد: ان ابابكر بعد ما اخذ البيعه لنفسه من الناس بالارعاب و السيف والقوه ارسل عمر، و قنفذاً و جماعه الي دار علي(ع) و فاطمه(س) و جمع عمر الحطب علي دار فاطمه(س)  و احرق باب الدار: هنگامي كه ابوبكر از مردم با تهديد و شمشير و زور بيعت گرفت؛ عمر، قنفذ و جماعتي را به سوي خانه علي(ع) و فاطمه(س) فرستاد، و عمر هيزم فراهم كرد و در خانه را آتش زد.


مسعودي نيز در اثبات الوصيه، ص 117 آورده است: ... پس قصد خانه علي(ع) كردند و بر او هجوم آوردند و در خانه اش را آتش زدند و او را بزور از خانه بيرون آوردند.


حال منتظر باشيد تا برايتان بگويم در ادامه اين هجوم وحشيانه چه گذشت...


 

۱۳۸٢/٦/۱

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  چه كسانی از صحابه از بيعت با ابوبكر سر باز زدند؟

 

همانگونه كه قبلاً هم گفتيم، بسياري از بزرگان صحابه مخالف بيعت با ابوبكر بودند. چه بيش از دوماه از غدير نگذشته بود و هنوز خيلي ها توصيه هاي پيامبر(ص) را در مورد وصايت اميرالمؤمنين(ع) بخاطر داشتند، لذا از بيعت با ابوبكر خودداري كرده و بسوي علي (ع) متمايل شدند.

تاريخ ابوالفداء، در ج1، ص 219، نوشته است كه عباس ابن عبدالمطلب، فضل بن عباس، خالد بن سعيد اموي، عماربن ياسر، مقداد بن عمروؤ سلمان فارسي، ابوذر غفاري، براء بن عازب، ابي بن كعب و زبير بن عوام كه همگي از بزرگان صحابه بودند، از بيعت با ابوبكر سرپيچي كرده و بسوي علي(ع) آمدند.

از سوي ديگر، افرادي چون، ابوسفيان، سعد بن ابي وقاص، طلحه بن عبدالله، ابان بن سعيد اموي و سعد بن عباده كه از جمله بزرگان طوايف بودند از بيعت با ابوبكر خودداري می‌كردند و تازه اينها كساني بودند كه داخل مدينه بودند. در خارج از مدينه نيز خيل كثيري با بيعت ابوبكر مخالف بودند و جمعي از آنها نيز در اينراه كشته شدند. ازجمله مالك بن نويره صحابي پيامبر(ص) كه خالد بن وليد به او حمله برد و همان شب با همسر او زنا كرد! هر چند اهل سنت براي توجيه كار خالد بن وليد مي گويند كه او با همسر مالك بن نويره ازدواج كرد ولي گويي فراموش كرده اند كه اگر زني همسرش بميرد تا عده او تمام نشده نمي تواند ازدواج كند! دليل اين توجيهات ابلهانه و بچه گانه هم اين است كه خالد بعدها در دستگاه خلفاء صاحب مناصب بزرگ دولتي گرديد. تاريخ طبري در ج2، ص 502 در مورد اين كار خالد بن وليد چنين مي نويسد: عدا علي امرئ مسلم فقتله، ثم زنا علي امراته! همين مطلب را ابن اثير در اسدالغابه في معرفة صحابه ، ج2،ص 177 آورده است.

اين است اجماع عمومي بر خلافت ابوبكر؟ تازه اينها همه چيزهايي است كه با وجود همه پنهان كاري هاي اهل سنت در تاريخ بجا مانده است وگرنه فضاحت و رسوايي بسيار بيشتر از اين است. گاهي چنان دل آدم كباب مي شود كه مي خواهم مدارك شيعه را هم در اين باب بياورم كه همگان بدانند با عترت پيامبر(ص) چه كردند،اما باز ياد عهدي می‌افتم كه با خود بسته ام، آري فقط از مدارك اهل سنت بايد حديث نقل كنم!

اما بگذاريد از نمونه اي از دروغ پردازي هاي برخي از راويان اهل سنت را بگويم، وگرنه دلم آرام نمي گيرد!

ابن اثير در كامل في التاريخ، ج2، ص10، از قول سيف بن عمر چنين نقل مي كند: كان علي في بيته اذ اتي فقيل له: قد جلس ابوبكر للبيعه، فخرج في قميص ما عليه ازار و لارداء عجلاً، كراهيه ان يبطئ حتي بايعه ثم جلس اليه و بعث الي ثوبه فاتاه فتجلله، و لزم مجلسه.  علي(ع) در خانه اش بود كه خبر دار شد ابوبكر براي بيعت نشسته است، چون دوست نداشت كه در بيعتش با ابوبكر تاخيري روي دهد، با يك پيراهن بدون قبا و ردا بيرون با كمال عجله بيرون آمد و نزد ابوبكر شتافت و با اوبيعت كرد، سپس كسي را فرستاد تا قبايش را بياورد، سپس آنرا پوشيد و در كنار ابوبكر نشست!!

فضاحت اين دروغ پردازي از آفتاب روشنتر است چه خود ابن اثير بعد از اين نقل اضافه مي كند: والصحيح: ان اميرالمؤمنين مابايع الا بعد سته اشهر؛ و درست اين است كه اميرالمؤمنين(ع) تا شش ماه بيعت نكرد. در ص 14 همان كتاب نيز اضافه مي كند: بقي علي و بنوهاشم والزبير سته اشهر و لم يبايعوا ابابكر: علي(ع) و تمامي بني هاشم و زبير تا شش ماه با ابوبكر بيعت نكردند.بخاري نيز تصريح دارد كه فاطمه زهرا(س) شش ماه پس از پيامبر(ص) زنده بود و تا او زنده بود علي(ع) با ابوبكر بيعت نكرد(صحيح بخاري، ج 5، ص 177). چه خواهم گفت آن بيعت هم چگونه صورت گرفته است.

نظير اين دروغ پردازي ها در كتب اهل سنت بسيار است و چنين بنظر مي رسد كه اين قبيل مورخان با فروختن شرف علمي خود به اندك بهايي خواسته اند رضايت دستگاههاي حاكم وقت را بدست آوردند و نجعل لعنه الله علي الكاذبين!

نمونه ديگري از اين دروغ پردازي در مورد نماز گزاردن بر پيكر مطهر حضرت زهرا(س) مي باشد. با اينكه حضرت زهرا(س) از شدت تنفري كه نسبت به ابوبكر داشت اجازه نداد بر پيكر او نماز گذارد واين مورد اتفاق اهل سنت و شيعه است، ابن جوزي در المنتظم في تاريخ الامم والملوك ج4، ص96 مي نويسد: حضرت ابوبكر بر جنازه حضرت فاطمه(رضي الله عنها) نماز خواند. ايكاش قبل از نوشتن اين مطالب كذب به ص177 از جلد 5 صحيح بخاري نظري مي افكند كه نوشته است: فلما توفيت فاطمه دفنها زوجها  علي ليلاً و لم يؤذن بها ابابكر و صلي عليها: (مطابق وصيت حضرت فاطمه(س)، هنگامي كه حضرت فاطمه(س) وفات يافت، همسرش علي(ع) او را شبانه دفن كرد و ابوبكر را خبر نكرد و خود بر بدن فاطمه(س) نماز گزارد.

اين قضيه را بطور مفصل در آينده اي نه چندان دور خواهم آورد. التماس دعا.

 

۱۳۸٢/٥/٢۸

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  در اجتماع شوم سقيفه چه گذشت؟

 

روز وفات حضرت رسول خدا(ص) يا روز بعد از آنست. مصيبت و بلا از سراسر خانه پيامبر(ص) بارد. اشكهاي فاطمه(س) بي وقفه در هجران پدر بر گونه هاي مباركش مي ريزد. جاي آن دارد كه دنيا سيلاب اشك ببرد. بزرگترين مصيبت تاريخ روي داده و برترين آفريده خدا چشم از جهان فروبسته است...
ببينيم در وانفساي رحلت پيامبر چه مي گذرد. اميرالمؤمنين مشغول غسل و تجهيز پيكر مطهر رسول الله(ص) است و ابوبكر نيز در خانه است و جمعي از مسلمين در خانه پيامبر اجتماع كرده اند. عمر پنهاني به گونه اي كه ديگران مطلع نشوند ابوبكر را از خانه صدا مي زند تا او را براي به سقيفه ببرد. همان سقيفه اي كه اساس بدبختي هاي اسلام از آنجا آغاز شد. بهتر است مستندتر سخن بگوييم. نگاهي به تاريخ مي اندازيم و صفحات تاريخ طبري، بزرگترين مورخ اهل سنت را ورق مي زنيم. در صفحه 456 از جلد دوم قضيه را چنين نقل مي كند:
و اتي عمر الخبر، فاقبل الي منزل النبي(ص)، فارسل الي ابي بكر و ابوبكر في الدار و علي ابن ابي طالب دائب في جهاز رسول الله(ص)، فارسل الي ابي بكر ان اخرج الي، فارسل اليه اني مشتغل، فارسل اليه قد حدث امر لابد لك من حضوره، فخرج اليه، فقال: اما علمت ان الانصار قد اجتمعت في سقيفه بني ساعده.( كامل في التاريخ، ابن اثير، ج2، ص13) چون خبر اجتماع انصار در سقيفه بگوش عمر رسيد، بسوي خانه پيامبر(ص) آمد. ابوبكر در خانه پيامبر(ص) بود و علي(ع) به جد مشغول تجهيز رسول خدا(ص) بود. كسي را سراغ ابوبكر فرستاد كه بيرون آيد. ابوبكر گفت: برو بگو من مشغول كاري هستم و نمي توانم بيرون بيايم. عمر پيغام فرستاد كه كاري پيش آمده كه حتماً بايد ترا ببينم. ابوبكر از خانه بيرون آمد و عمر به او گفت نمي داني كه انصار در سقيفه اجتماع كرده اند؟
بازي موش وگربه براي چه بود؟ چرا بقيه بايد از قضيه بي خبر باشند؟ چرا به علي(ع) چيزي گفته نمي شود؟ چرا عباس بن عبدالمطلب نبايد چيزي از قضيه بفهمد؟ بفرض كه رسول خدا(ص) آنقدر توصيه و سفارش به وصايت علي(ع) نكرده بود. گيرم كه همه قضيه غدير دو ماه پيش را فراموش كرده باشند. به فرض كه پيكر مطهر رسول خدا بي غسل كفن رها شود و كسي حتي براي تسليت به فاطمه اش(س) نيايد اهميتي نداشته باشد. براستي در آن لحظات حساس مشورت با اهل بيت پيامبر لازم نبود؟ آنها اينقدر غريبه اند؟ عمر در سقيفه هم دست بردار نيست و خشونت هميشه چاشني كارش مي باشد. در سقيفه نيز دست از تهديد و ارعاب برنميدارد. حباب بن منذر به عمر و دار دسته اش اشاره مي كند و خطاب به انصار مي گويد: فانه باسيافكم دان لهذا الدين من دان ممن لم يكن يدين( كامل في التاريخ، ابن اثير، ج2، ص3؛ تاريخ طبري، ج2، ص443) اينان همان كساني هستند كه حاضر نبودند در مقابل اين دين سر تسليم فرود آورند واز ترس شمشيرها شما بود كه تسليم شدند.
مشاجرات لفظي بين عمربن خطاب و حباب بين منذر آغاز می شود. عمر فرياد زد خدا ترا بكشد حباب ابن منذر گفت بلكه خدا ترا بكشد. فاخذ و وطيء في بطنه و دسوا في فمه التراب (السقيفه، ج6، ص 459) عمر او را گرفت و لگدي بر شكمش زد و دهان وي را پر از خاك كرد.
جالب است نه؟ شما اين رفتار عمر را چگونه تفسير مي كنيد؟ شنيده ايد كه خدا در قرآن چگونه از مؤمنين ياد مي كند؟ اشداء علي الكفار و رحماء بينهم: بر كفار سخت گيرند ولي بين خود با رافت ورحمت برخورد مي كنند. عمر كه به گواهي تاريخ هميشه از ميدانها جنگ فرار مي كرد و هرگز كسي را در هيچ جنگي نكشت غير از عموي خود را كه داستانش مشهور است، با برادر مسلمان خود چنين مي كند!
طبري ادامه مي دهد: فحامله عمر فضرب يده، فنذر السيف، فاخذه ثم وثب علي سعد و وثبوا علي سعد وتتابع القوم علي البيعه(تاريخ طبري، ج2، ص 459) آنگاه عمر به جانب حباب بن منذر حمله برد، بر دست او ضربه اي زد كه شمشير از دست او افتاد. عمر شمشير او را برداشت و از روي سعد بن عباده( كه نشسته بود) پريد و دست بيعت به ابوبكر داد، بقيه هم از روي سعد مي پريدند و چنين مي كردند!
براستي كه عجب بيعتي! بقيه داستان را بشنويد:
فبايعه عمر و بايعه الناس فقالت الانصار: لا نبايع الا علياً(تاريخ طبري، ج2، ص 443؛ كامل في التاريخ، ابن اثير، ج2، ص 10) پس عمر با دارو دسته اش با ابوبكر بيعت كردند، اما انصار مي گفتنند: ما جز با علي(ع) با كس ديگري بيعت نخواهيم كرد.
فلما ذهبا ليبايعاه، سبقهما اليه بشير بن سعد فبايعه :ناگهان بشير بن سعد از قبيله خزرج در مخالفت و رقابت با پسر عمويش( سعد بن عباده) براي بيعت با ابوبكر بپا خواست
فنادا الحباب المنذر: يا بشير بن سعد! عقتك عقاق، ما احوجك الي ما صنعت، انفست علي ابن عمك الاماره؟
پس حباب بن منذر فرياد برآورد كه اي بشير بن سعد! چرا چنين كردي؟ آيا مي خواستي بر پسرعمويت امارت كني؟

و لما رات الاوس ما صنع بشير بن سعد، قال بعضهم لبعض: ولله لان وليتها الخزرج عليكم مرة لازالت لهم عليكم بذلك الفضيله، و لا جعلوا لكم معهم فيها نصيباً ابداً، فقوموا فبايعو ابابكر.
هنگامي كه قبيله اوس بيعت بشيربن سعد را ديدند، به يكديگر گفتند اگر قبيله خزرج بواسطه اين بيعت بر شما برتري يابند نمي گذارند نصيبي از حكومت به شما برسد، لذا بپا خواستند و با ابوبكر بيعت كردند!
(تاريخ طبري، ج2، ص 485)
ببينيد اين اجماع امتي كه اهل سنت مدعي آن هستند چگونه صورت گرفته است! دعواهاي تاريخي- قبيله اي اوس و خزرج!
فقال الناس من اصحاب سعد: اتقوا سعداً لا تطيوه، فقال عمر: اقتلوه قتله الله! ثم قام علي راسه، فقال لقد هممت ان اطاك حتي تندر عضدك(تاريخ طبري، ج2، ص 457) جمعي كه اطراف سعد بن عباده بودند فرياد زدند: مواظب باشيد كه سعد را لگدمال نكنيد، عمر بانگ برآورد كه سعد را بكشيد، خدا او را بكشد! آنگاه بر بربالين سعد ايستاد و گفت: مي خواهم چنان ترا پايمال كنم كه اعضايت در هم شكند!
سرانجام نيز سعد بن عباده بجرم بيعت نكردن با ابوبكر ترور شد! باور نمي كنيد؟ بلاذري و ابن عبد ربه از بزرگان اهل سنت چنين آورده اند:
عمر شخصي را به شام فرستاد و به وي دستور داد كه از سعد بن عباده به هر نحو ممكن بيعت بگير واگر بيعت نكرد از خداوند ياري بخواه. آن مامور بسمت شام حركت كرد و سعد را در ميان باغي يافت و وي را به بيعت دعوت نمود. سعد گفت هرگز با فردي از قريش بيعت نخواهم كرد. فرستاده گفت اگر بيعت نكني ترا مي كشم! سعد گفت حتي اگر مرا بكشي. مامور گفت: مگر تو از آنچه ملت بر آن اتفاق كرده اند، بيروني؟ سعد پاسخ داد اگر منظور تو بيعت است، بله. پس مامور تيري رها نمود و سعد را كشت. (العقد الفريد، ابن عبدربه، ج5، ص 14؛ انساب الاشراف، بلاذري، ج1، ص 558)

اين است مفهوم شورايی که اهل سنت بدان معتقد هستند؟ آيا تهديد و ارعاب بخشی شورا است؟! آيا ابوبکر را مردم انتخاب کردند يا او را برای مردم انتخاب کردند؟ بزودی از هجوم وحشيانه به خانه امير المومنين(ع) برای بردن او جهت گرفتن بيعت خواهم گفت. براستی که عاليتری شکل دموکراسی جهت انتخاب خليفه صورت گرفت!! آنها هم کجا  در سقيقه بنی ساعده نقطه ای خارج مدينه. تا بحال اهل سنت از خود نپرسيده اند که اگر عمر می خواست کاری قانونی را انجام دهد چرا مسجد النبی(ص) را انتخاب نمی کند؟ مگر نه اين است که هميشه آن مسجد محل اصلی تصميم گيری های مسلمين بوده است؟

بالاخره درحاليکه هنوز جسد مطهر پيامبر اکرم(ص) دفن نشده بود به هر شکل ممکن از مردم برای ابوبکر بيعت گرفتند. زبير ابن بکار مورخ اهل سنت می نويسد:

فلما بويع ابوبکر اقبلت الجماعه التی بايعته تزفه زفاٌ الی المسجد رسول الله(ص): چون بيعت با ابوبکر انجام شد ابوبکر را هلهله و شادی به مسجد رسول الله(ص) آوردند.(الموفقيات؛ زبير ابن بکار؛ به نقل ابی الحديد: ج۶ ص ۱۹.

براستی که وای به حال کسانی که هنوز آب غسل پيکر پيامبرشان خشک نشده فرياد هلهله و شاديشان به آسمان می رود. ايکاش تعصب اهل سنت اين چنين چشم حقيقت خواهی شان را نبسته بود تا وقايع تاريخ را آنگونه که بايد می نگاشتند تا همه می دانستند که بعد رسول الله(ص) با خاندان او چه کردند اما افسوس... هر چند با وجود آنهمه پنهان کاری بودند کسانی که از اهل سنت که بخشی از تاريخ را آوردند. کسانی که امروزه تنها کاری که بزرگان اهل سنت با اين تاريخ و رواياتشان می کنند اين است که يا بکل آن بخش ها را تحريف شده می دانند يا اتهام تشيع به مورخين خود می زنند!

خداوندا ! دلهای ما را در برابر حقيقت خاشع کن و ما را جزء عناد کنندگان با حقيقت قرار مده. آمين.

۱۳۸٢/٥/٢۳

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  و پيامبرخدا(ص) با دنيا وداع كرد...

 

بالاخره دوشنبه از راه فرا رسيد و محبوب ترين خلق خدا از ميان خلايق بسوي پروردگارش رخت بر بست... همان دوشنبه اي كه فاطمه مظلومه(س) را در مصيبتي جاويد فرو برد... و در حاليكه اهل بيت پيامبر(ص) در اندوه از دست دادن پيامبر(ص) اشك ميريختند، عيد بزرگ غاصبين خلافت فرا رسيده بود و خواهم گفت در روز وفات آن عزيز چه هلهله اي كردند.
عمر هر كه را كه سخن از مرگ رسول الله(ص) مي گفت را تهديد به قتل مي كرد و آنها را منافق مي خواند: لما توفي رسول الله(ص) قام عمربن الخطاب، فقال ان رجالاً من المنافقين يزعمون ان رسول الله(ص) توفي و ان رسول الله والله ما مات...(تاريخ طبري، ج2،ص422)مردمي از منافقين گمان مي كنند كه رسول خدا از دنيا رفته است، بخدا سوگند نمرده است...
و كان عمر يقول: لم يمت، و كان يتوعد الناس بالقتل في ذلك...(تاريخ ابوالفداء،ج2،ص422، تاريخ ابن شحنه، ذيل كامل التواريخ، ابن اثير، ج2، ص112؛ سيره ذيني حلان، ج3، ص390) و عمر ميگفت: هركه بگويد رسول خدا از دنيا رفته بايد كشته شود
لما قبض الله نبيه، قال عمربن الخطاب: من قال ان رسول الله(ص) مات علوت راسه بسيفي(تاريخ ابوالفداء، ج 1، ص 219) هنگامي كه خدا روح پيامبر خود را قبض كرد، عمربن خطاب گفت هر كه بگويد رسول خدا مرده است با اين شمشير سرش را از تن جدا خواهم كرد.
و لكنه ذهب الي ربه كما ذهب موس بن عمران، فغاب عن قومه اربعين ليله، ثم رجع بعد ان قيل قد مات، والله ليرجعن رسول الله فليقطعن ايدي رجال و ارجلهم يزعمون ان رسول الله مات.(تاريخ طبري، ج2،ص442) و همانند موسي بن عمران كه چهل روز از چشم مردم غايب شد و به ميقات پروردگارش رفت اما در باره اش گفتند كه مرده است، رسول خدا نيز به نزد پروردگارش رفته و به خدا سوگند كه باز مي گردد و دست و پاي آنان را كه گمان كرده مرده است، قطع خواهد نمود.
عباس بن عبدالمطلب ،عموي پيامبر(ص)، مي گفت: رسول خدا بطور حتم مرده است و من در چهره اش علائمي مشاهده نمودم كه هميشه هنگام مرگ در چهره فرزندان عبدالمطلب ديده ام(التمهيد، باقلاني، ص192)
اما عمر همچنان فرياد مي زد و تهديد مي كرد، آنچنان كه لبانش را كف فرا گرفت(طبقات ابن سعد، ج2، ق2، ص53؛ تاريخ الخميس، ديار بكري، ج3،ص185؛ سيره حلبي، ج3، ص 392)
راستي عمر چه در سر دارد؟ هدفش از اين همه جنجال چيست؟ اما ببينيد بقيه داستان چه مي شود:
اقبل ابوبكر حتي نزل علي باب المسجد حين بلغه الخبر، عمر يكلم الناس و يتكلم و يقول: ان رسول الله لا يموت حتي يفني الله المنافقين. (البدايه و النهايه، ابن كثير، ج5، ص319؛ تاريخ طبري، ج2، ص443) هنگامي كه خبر جنجالهاي عمر به ابوبكر رسيد بسوي مسجد روان شد و ديد عمر مردم را تهديد مي كند و مي گويد همانا رسول خدا نمرده است خدا منافقين را هلاك كند.
اما جالب است توجه شود بعد از آنكه عمر ابوبكر را مي بيند ساكت مي شود و در مقابلش مينشيند! و جلس عمر حين راي ابابكر مقبلاً اليه(كنزالعمال، متقي هندي، ج4، ص 53، ح 1092؛ البدايه والنهايه، ابن كثير، ج5، ص309)
ابوبكر خداي را ستايش كرده و گفت: آنان كه خدا را مي پرستند، بدانند كه خدا هميشه زنده است و نخواهد مرد، آنانكه محمد(ص) را مي پرستند آگاه باشند كه محمد(ص) از دنيا رفته است. سپس اين آيه را تلاوت كرد: و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات اوقتل انقلبتم علي اعقابكم(آل عمران، 144)، نيست محمد(ص) مگر پيغمبري كه پيش از او پيامبراني درگذشته اند، آيا اگر او بميرد يا كشته شود، شما به گذشته خود باز مي گرديد؟
فقال عمر: او انها في كتاب الله؟ما شعرت انها في كتاب الله!! عمر گفت آيا اين در كتاب خداست؟ نمي دانستم كه اين آيه در قرآن است!! ( طبقات ابن سعد، ج2،ق2،ص54، البدايه و النهايه، ابن كثير، ج5،ص318)
ابوبكر گفت آري!
ثم قال عمر: ايها الناس: هذا ابوبكر و هو ذو شيبه المسلمين، فبايعوه، فبايعوه...: سپس عمر گفت: اين ابوبكر است و او از لحاظ سن از همه بزرگتر است،با او بيعت كنيد، با او بيعت كنيد...! ( طبقات ابن سعد، ج2،ق2،ص54، البدايه و النهايه، ابن كثير، ج5،ص318)
جالب است، نه؟ يعني عمر نمي داند كه آن آيه در قران است؟ اين تجاهل يعني چه؟ دليل او براي بيعت با ابوبكر چيست؟ فقط سن او؟ ببينيم ادريس مراكشي سني چه تحليلي از اين رفتار عمر دارد:
نمي توان گفت عمر نسبت به وفات پيامبر(ص) نا آگاه بود، زيرا او خود حضرت را متهم به هذيان گويي كرده واظهار داشت رسول خدا(ص) درك و شعود خويش را از دست داره است و ديگر اين كه او با گوش خويش خبر مرگ پيامبر(ص) را از خود آنحضرت شنيده بود. مي توان گفت چيز ديگري ذهن عمر را به خويش مشغول ساخته بود، او با اين سخنان مي خواست اذهان مردم را از انديشه درباره مسايل بعد از رحلت رسول خدا(ص) منصرف نموده و به وادي ديگري سوق دهد، تا آنكه ابوبكر از راه رسيد و طرح نقشه را تكميل نمود(راه دشوار از مذهب به مذهب، ادريس مراكشي، ص172)
مگر مي شود اين كار او بدون هماهنگي با ابوبكر بوده باشد؟ چرا اين قدر مردم خود را بلاهت زدند تا آندو هر كاري مي خواهند بكنند؟ چرا هر كه عمر را از اين حرفش نهي مي كرد عمر او را تهديد به قتل مي كرد ولي در مقابل ابوبكر كوتاه مي آيد؟ چرا اهل سنت براحتي از كنار اين وقايع تاريخي مي گذرند؟ آيا اگر هر كسي با هر زور و زر و تزويري حكومت اسلام را در دست بگيرد بايد با او بيعت كرد؟ آخر به چه دليلي؟ مگر نه اين است كه تعيين امام تنها و تنها بدست خداست؟ مگر خدا در قران نمي فرمايد: اذا ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماماً؟ مگر نمي گويد: همانا من ترا بر مردم امام قرار دادم. چرا خود حضرت ابراهيم هم اين اجازه را ندارد؟ آنجا كه عرض كرد: قال و من ذريتي؟ قال لاينال عهدي الظالمين: آيا از فرزندان من هم؟ فرمود: عهد من(امامت) به ظالمين نميرسد. ولله به هزاران دليل خداوند علي(ع) را امام بر مردم قرار داد. چرا نمي خواهند بپذيرند؟ خدا در قرآن از قومي خبر مي دهد كه وان يروا كل آيه لايؤمنوا بها: هر نشانه و دليلي هم كه ببينند، به آن ايمان نمي آورند و با اينحال تمامي اسناد گفته هايم را خواهم آورد. اما حيف كه بسياري از كتب اهل سنت در چاپ هاي امروزي يا تحريف شده اند، يا گزيده چاپ ميشوند و در بهترين شرايط مجلدات يا صفحه بندي آنرا بهم ريخته اند تا كسي با ديد نشاني احاديث نتواند آنها را پيدا كند.
اما هر كه جوياي حقيقت باشد، هر آينه به آن دست خواهد يافت كه ان جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا: هر كه در راه ما مجاهده كند البته كه راههاي هدايت خود را به آنها مي نمايانيم ...
منتظر مطالب بعدي من باشيد و نظراتتان را برايم بنويسيد...

۱۳۸٢/٥/٢۳

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  پنجشنبه اي اندوه بار...

 

آخرين پنجشنبه حيات پربركت رسول خداست و حضرتش سخت در بستر بيماري افتاده است. ابوبكر و عمر و همدستانشان در مدينه اند و همچنان از دستور پيامبر مبني بر همراهي سپاه اسامه سرپيچي مي كنند... گوئيا مي دانند كه پيامبر(ص) بزودي از اين جهان رخت برمي بندد و آنان انديشه خلافت را در سر داشتند، مگر مي شد در آن لحظات حساس مردم را رها كنند! پيامبر را از موضوع مطلع كردند. حضرت تمامي آنها كه به بهانه هاي مختلف از پيوستن به سپاه اسامه خودداري مي كردند را فراخواندند چرا كه كاملاً خطر تحريف دين مشهود بود. با اينكه بارها و بارها تكليف مردم را بعد از خود معين فرموده بودند و اميرالمؤمنين علي(ع) را به عنوان جانشين بلافصل خود معرفي كرده بودند( كه مدارك آن را از كتب اهل سنت خواهم آورد) باز بيم انحراف جامعه مسليمين را داشتند. مگر مي شود پيامبر(ص) ريز و درشت وظايف مردم را تعيين كرده باشد اما مردم را پس از خود سرگشته و حيران رها كند تا هر كه را مي خواهند انتخاب كنند؟ مگر دين خدا بازيچه دست مردم است؟
لذا فرمودند: هلم اكتب لكم كتاباً لن تضلوا بعده ابداً (صحيح بخاري، ج9،ص137) بياوريد تا وصيتي برايتان بنگارم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد.
چقدر اين سخن به مضمون حديث ثقلين نزديك است! همانجا كه فرمود: اني تارك فيكم الثقلين، كتاب الله و عترتي اهل بيتي، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابداً.(صحيح مسلم، ج۴،ص ۱۸۷۴) عمر زيرك تر از آن بود كه منظور پيامبر(ص) را نفهمد، اما مي دانست كه با بودن دستخط مبارك پيامبر(ص) هر آنچه خود و رفيقش رشته اند پنبه خواهد شد. لذا با كمك همدستان خود به مخالفت برخواستند و مانع از نوشتن وصيت رسول خدا(ص) شدند، وصيتي كه رستگاري و عدم گمراهي مردم را تا قيامت در پي داشت.عمر فرياد زد: ان رسول الله ليهجر(صحيح مسلم، ج5، ص76؛ طبقات ابن سعد، ج2، ص 242). همانا پيامبر خدا(ص) هذيان مي گويد!
واي! پيامبر خدا چه مي شنود؟ مگر رسول خدا همو نيست كه خدا در موردش مي گويد: وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى  إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى (سوره النجم، آيه ۳و۴) هرگز سخني از روي هوا نمي گويد، بلكه هر چه مي گويد وحي خداست؟ مگر نه اينست كه مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ ؟(نساء،۸۰) هركه از پيامبر خدا اطاعت كند همانا از خدا اطاعت كرده است، پيامبر خدا(ص) هذيان مي گويد؟
عده اي اين گستاخي را بر نتافتند و به حمايت از پيامبر صداهاي خود را بلند كردند، اما باز عمر و همدستانش شروع به جار وجنجال كردند و با تهديد و ارعاب مانع نوشته شدن وصيت رسول خدا(ص) شدند.داستان را از زبان بخاري بشنويد:
لما حضر رسول الله(ص) و في البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب، قال النبي(ص) هلم اكتب لكم كتاباً لاتضلوا بعده، فقال عمر: ان النبي(ص) قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن، حسبنا كتاب الله ، فاختلف اهل البيت فاختصموا، منهم من يقول قربوا يكتب لكم النبي(ص) كتاباً لن تضلوا بعده و منهم من يقول ما قال عمر(صحيح بخاري، ج7، ص156؛ و ج9، ص137).
هنگامي كه بيماري رسول خدا(ص) شدت گرفت، در خانهاشان مرداني بودند كه عمربن خطاب نيز در بينشان بود. پيامبر فرمود: بياوريد تا وصيتي برايتان بنويسم كه بعد از آن ديگر گمراه نشويد، عمر گفت: همانا بيماري بر مشاعر رسول خدا(ص) چيره گشته و قران در نزد شماست. كتاب خدا براي ما كافي است. پس ميان حاضرين در خانه اختلاف افتاد و با يكديگر به مخاصمه برخاستند. برخي مي گفتند بياوريد تا پيامبر وصيت خود را بنويسد كه بعد آن هرگز گمراه نشويد و برخي آنچه عمر گفت را مي گفتند.

و چه زشت است در پيشگاه نبی اكرم چنين گستاخی هايي... پيامبر(ص) كه شاهد چنين حركاتی بود، در مورد توهين هذيان گويی فرمود: دعونی فالذی انا فيه خير مما تدعونی اليه(صحيح بخاري، ج۴،ص۸۵) مرا واگذاريد، حالتی كه دارم بهتر است از آنچه شما مرا به آن می خوانيد...

آيا اين گفته از سر هذيان است يا كمال هوشياري؟ آري، عمر بفراست دريافته بود كه پيامبر چه می خواهد بنويسد، او يقين داشت كه پيامبر می خواهد مردم را پس از خود به قرآن و اهلبيت(ع) بسپارد، اما او فرياد برآورد كه تنها قرآن برای ما كافی است و نيازی به عترت نداريم.

شيخ محمد غزالی فقيه معاصر اهل سنت در ص۴۹۸ كتاب فقه السيره  می نويسد: و كان النبی نفسه قد هم بكتابه عهد يمنع شغب الطامعين فی الحكم: پيامبر(ص) به نوشتن وصيتی تصميم داشت تا جلوی فتنه طمعكاران در حكومت وخلافت را بگيرد. شيخ البانی نيز در حاشيه ای كه بر آن كتاب نوشته گفته است: اين سخن اشاره به حديث ابن عباس است كه: پيامبر(ص) فرمود هلم ان اكتب ...

عمر بن الخطاب خود سالها بعد اقرار می كند كه: و لقد اراد [النبي (ص)] فی مرضه ان يصرح باسمه[علی بن ابيطالب(ع)] فمنعت ذلك.(شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحديد، ج۱۲، ص۲۱ بنقل از احمد بن ابی طاهر مؤلف تاريخ بغداد). پيامبر(ص) در روزهای بيماری اش می خواست به جانشينی علی بن ابيطالب تصريح كند ولی من مانع شدم.

شايد با مطالعه در اين احاديث است كه برای هر فرد آزاده ای چون عبدالفتاح عبدالمقصود سنی اين سؤال پيش می آيد كه:چه كسی می تواند اين گناه پسر خطاب را بخشوده بداند كه چند روز پيش از رحلت رسول الله(ص) مانع آن شد تا حضرت حق شرعی خود را در مورد وصيت به هر كس و به هر گونه كه می خواهد انجام دهد؟ ... چرا ابوبكر او را از ان گفتارش منع نكرد؟(السقيفه والخلافه، عبدالفتاح عبدالمقصود، ص ۴۱۷).

با وجود اين همه نصوص چرا اهل سنت بر تعصب خود اصرار می ورزند؟ چرا رفتار همه صحابی را بی چون و چرا توجيه می كنند؟ چرا نمی خواهند باور كنند تمامی بدبختی های مسلمين از آنجا شروع شد كه عمر و ابوبكر با خدعه و نيرنگ خلافت را در دست گرفتند؟ بخاری در صحيح خود از قول ابن عباس نقل می كند: ان الرزيه كل الرزيه ما حال بين رسول الله(ص) و بين ان يكتب لهم ذلك من اختلافهم و لغطهم( صحيح بخاري، ج۷ ، ص ۱۵۶؛  صحيح مسلم، ج۵،ص۷۶؛ المسند، احمد بن حنبل،ح ۳۱۱۱) تمام بدبختی ها و مصيبت ها هنگامی به مسلمين روی آورد كه با اختلاف و ياوه سرايی نگذاشتند رسول خدا(ص) آن وصيت را بنويسد...

آري، آنانكه با گستاخی و وقاحت تمام مانع از آن شدند كه پپامبر وصيت خود را بنويسد، همانها سقيفه را به راه انداختند، به خانه حضرت زهراء(س) هجوم بردند، در خانه اش را آتش زدند، پهلويش را شكستند، فرزندش را سقط كردند، طناب بر گردن اميرالمؤمنين(ع) انداختند و او را كشان كشان برای بيعت به مسجد بردند.آری همانها بودند كه ريحانه رسول خدا را به شهادت رساندند.بزودی مستندات اين فجايع را خواهم نوشت و علی لعنت الله علی الظالمين...

 

۱۳۸٢/٥/٢۱

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  و بدينسان تحريف دين آغاز شد...

 

اللهم العن صنمی قريش و جبتيها و طاغوتيها و افکيها و ابنتيهما

پيامبر اكرم(ص) در دوران حيات خويش كراراً بر اهميت قرآن و اهلبيتش(ع) تاكيد می فرمودند و اين امری بود كه خداوند از آن بزرگوار خواسته بود. حتی خداوند متعال به پيامبرش فرموده بود كه حق ندارد مزدی بر رسالتش از مردم بطلبد غير از مودت اهلبيت عصمت و طهارت كه خداوند آنها را از هر گونه رجس و ناپاكی بدور داشته بود. قل مااسئله عليه اجراً الا المودة فی القربی. اما ببينيم اين نامرد مردمان با اين اهلبيت چه كردند. مختصر سخن اينكه امام سجاد (ع) بعد از فاجعه كربلا فرمودند اگر خداوند بجای مودت ما اهل بيت، از شما خواسته بود بدترين فجايع را در مورد ما مرتكب شويد شما چيزی كم نگذاشتيد...

حق ذی القربی عجب پرداختيد            حبل را بر گردنم انداختيد

حق ذی القربی مودت بوده است          يا كه هتكش بر شقاوت بوده است؟

سخن را با حديثی متواتر از حضرت ختمی مرتبت(ص) آغاز می كنيم كه مورد اتفاق اهل سنت و شيعه است و از آنجا كه بنای ما استفاده از مدارك  اهل سنت است تنها به ذكر مدارك آنها اكتفا خواهيم كرد. حضرت رسول اكرم (ص) می فرمايند:

انی تارك فيكم الثقلين:كتاب الله وعترتی اهل بيتي، ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابداً

من دو چيز گرانسنگ در نزد شما به امانت می گذارم: كتاب خدا و عترتم و اهل بيتم را، مادامی كه به اين دو گرويده ايد هرگز گمراه نخواهيد شد.(صحيح مسلم، ج۴،ص ۱۸۷۴،حديث ۳۷؛ مسند احمد بن حنبل، ج ۳، ص ۱۴)

اما با مطالعه تاريخ می بينيم كه حتی در زمان حيات رسول خدا دستهايی در كار بود كه نگذارند مردم به اين دو يادگار پيامبر خدا متمسك شوند و با شعار حسبنا كتاب الله جامعه مسلمين را به انحراف كشيدند.تاريخ طبری در ص ۵۳۱ از جلد ۳ از قول عمر بن خطاب به ابن عباس پسر عموی حضرت علی (ع) آورده است كه:

يكرهون ان تجتمع فيكم النبوة و الخلافة، فيكون بجحاً بجحاً

آنها نمی خواستند كه نبوت و خلافت هر دو در خاندان شما باشد تا همواره بر آنها فخر بفروشيد.

و شايد اين تفكر اساس بروز تنازعات و انحرافات در امت اسلام بود.

سال ۱۱ هجري، آخرين سال زندگی شريف پيامبر:

در اين سال بيماری پيامبر اكرم در اثر سمی كه به حضرت خورانده بودند آغاز شد (و در مدارك شيعی عاملين شهادت حضرت آمده است اما چون در كتب اهل سنت مداركی بر آن نيافتم از گفتن آن صرفنظر می كنم، چه اگر بزرگان اهل سنت اين مورد را نيز كتمان نمی كردند ديگر دليلی بر بطلان آن مذهب ساختگی باقی نمی ماند). پيامبر اكرم به مردم فرمود: قد دنا الفراق و المنقلب الی الله و الی سدرة المنتهي: همانا فراق نزديك شده و من بسوی خدا و سدرة المنتهی روانه ام.(تاريخ طبري، ج۲،ص۴۳۵)

اين سال، سالی بود كه اسلام در اوج قدرت بود و پيامبر اكرم در راستای گسترش اسلام سپاهيانی را به اقصا نقاط عالم می فرستاد و هر روز گستره حكومت اسلامی بيشتر وبيشتر می شد. در همين روزها حضرت دستور عزيمت سپاهی به فرماندهی اسامة بن زيد را به سوی فلسطين صادر فرمود به سران مهاجرين و انصار و مشخصاً ابوبكر، عمر ، ابوعبيده جراح و سعد ابن ابی وقاص را فرمان داد تا حتماً اسامه را در اين سفر همراهی كنند اما به اميرالمؤمنين علي(ع) فرمان دادند تا همراه حضرتش در مدينه بمانند و اين تنها جنگی بود كه امير المؤمنين علي(ع) با وجود رشادتهايی كه در جنگها از خود نشان می دادند و گسترش اسلام مديون جنگاوری های آن حضرت بود در آن شركت نكردند. اما در ۸۶ جنگی كه در زمان پيامبر رخ داد تاريخ حتی موردی را ثبت نكرده است كه ابوبكر، عمر و عثمان كسی را كشته يا زخمی كرده باشند! در جنگ خيبر نيز برای اينكه پيامبر اكرم چهره واقعی اينها را نشان دهد، ابتدا پرچم را بدست ابوبكر داد. او رفت و وقتی قوای يهود را ديد معركه را خالی نمود و پا به فرار گذاشت! سپس پيامبر پرچم را بدست عمر دادند. او نيز با ديدن جنگاوران يهود فرار را بر قرار ترجيح داد و پيامبر(ص) را نصيحت كرد كه از جنگ با يهود دست بردارد كه لشگر اسلام را توان مقابله با آنها نيست! و چنين بود كه پيامبر(ص) بانگ برآورد كه : لآعطين الراية غدا، يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله ً رجلاُ كرار غير فرار، فردا پرچم را به دست مردی بسيار حمله كننده می دهم كه از ميدان فرار نكند، مردی كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند. همه منتظر بودند که پيامبر خدا(ص) فردا پرچم را به که خواهد داد. فردای آن روز پيامبر(ص) فرمودند به علی(ع) بگوييد بيايد. اصحاب گفتند او دچار چشم درد شديدی است بگونه ای که او را يارای حرکت نيست حضرت فرمودند کمکش کنيد تا بيايد. وقتی اميرالمومنين(ع) را خدمت رسول اکرم آوردند حضرت دست مبارک خويش را بر چشم پاک اميرالمومنين(ع) کشيدند و چشم حضرت شفا يافت. سپس پرچم اسلام را بدست اميرالمومنين دادند. حضرت يکه و تنها به قلعه خيبر حمله بردند و در قلعه از جاکندند و وقتی کفار اين رشادت را از اميرالمومنين(ع) ديدند باتفاق تسليم شدند.بنگريد تفاوت ره از کجاست تا بکجا.... (صحيح مسلم، ج۴، ص ۱۸۷۸-- سنن ترمذي،ج۵، ص ۵۹۶--فرائد السمطين، ج۱،ص۲۵۹--مجمع الزوائد، د ۶، ص ۱۵۱-- مستدرك الحاكم، ج۳، ص ۳۸،  مسند احمد بن حنبل، ج۲، ص۳۸۴،  تاريخ طبري، ج ۳، ص ۱۱۲-- صحيح بخاري، ج۵،ص۲۲-...)

ابن سعد در الطبقات الكبري،ج۲،ص ۳۷۴، چنين آورده است: ان النبي(ص) بعث سرية فيهما ابوبكر و عمر واستعمل عليهم اسامة بن زيد، فكان الناس طعنوا فيه- ای فی صغره. پيامبر اكرم(ص) سپاهی به فرماندهی اسامه بن زند تشكيل داد و ابوبكر و عمر را در آن سپاه قرار داد اما مردم بخاطر سن كم اسامه(۱۹ يا ۲۱ ساله) به طعن و شكايت پرداختند. اين مطلب در تاريخ ابن اثير، ج۲، ص۵ و كنزالعمال متقی هندي، ج۵، ص ۳۱۲ نيز آمده است. و تاريخ گواه است كه هرگز پيامبر احدی را بر علي(ع) فرمانده قرار نداد.

خلاصه برخی به بهانه سن كم اسامه و برخی به بهانه بيماری پيامبر(ص) گفتند كه مصلحت نيست كه مدينه را ترك كنيم و پيامبر را تنها بگذاريم.(الطبقات الكبري، ابن سعد، ج۲، ص ۳۷۴)

پيامبر كه خبر امتناع مردم از شركت در سپاه اسامه را شنيدند بسيار خشمگين شدند و در حال شدت بيماری به مسجد آمدند و فرمودند: انقذوا جيش اسامه، لعن الله من تخلف عنه؛ سپاه اسامه را روانه كنيد، خدا لعنت كند كسی كه از همراهی با آن خودداری ورزد(الملل والنحل، شهرستاني، ج۱،ص۲۹).

ببينيم ابوبكر و عمر با اين فرمان پيامبر چه می كنند:

جاحظ در ص ۸۹ كتاب العثمانيه می نويسد : ابوبكر در اين روز از مدينه خارج شد و [بجای پيوستن به سپاه اسامه] نزد همسرش به سنح رفت و آنجا ماند تا قاصد خبر رحلت پيامبر را به او رساند. تاريخ طبري، ج۲،ص۴۴۲، نيز اضافه می كند توفی رسول الله و ابوبكر و بالنسح و عمر حاضر. يعنی عمر نيز در مدينه است و خواهيم ديد چگونه مانع نوشتن وصيت پيامبر می شود.

عبدالفتاح عبدالمقصود محقق معاصر اهل سنت (در كتاب الامام علی بن ابی طالب ترجمه سيد محمود طالقاني، ج۱، ص۲۲۰)  سؤالی مطرح می كند و می گويد: مگر نه اين است كه ابوبكر و عمربن خطاب و ديگر صحابه . مردان برگزيده اين سپاه اند؟ اگر پيامبر می داند كه حادثه ای روی می دهد و مسلمانان را مبتلا می سازد، دور كردن اين مردان از مدينه برای چه؟

و بدينسان از روزی كه پيامبر(ص) دستور حر كت سپاه اسامه را داد تا رحلت پيامبر(ص) دو هفته طول كشيد و آنها همچنان سر پيچی می كردند.(المغازي، واقدي،ج۲،صص ۱۱۱۷و ۱۱۱۹).

و ببينيد چگونه داعيه خلافت بر مسلمين را بعد از رسول الله در سر می پروراندند...

۱۳۸٢/٥/٩

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  چادرت مادر چرا خاكی شده...

 

خدای را سپاس كه ما را جزو چنگ زنندگان به ولايت علی ابن ابيطالب و ائمه معصومين (ع) قرار داد. بر اساس قولی كه داده بودم، بلاخره خداوند متعال توفيق داد تا بتوانم ناگفته هايی از شهادت حضرت زهرا(س) را عمدتاً بر اساس كتب معتبره اهل سنت بيان كنم. اميد كه مرضی رضای بانوی دو عالم قرار گيرد.

پيش از بيان هر چيزی بهتر است برخی كتب اهل سنت كه در حديث به آنها استناد می كنند را معرفی نمايم. معتبرترين اين كتب صحيح مسلم و صحيح بخاری هستند كه اهل سنت معتقدند كه اين صحيحين اصح كتب بعد از قرآن هستند. هر چند اشكالات زيادی به اين كتب وارد است كه بحث آنرا به بعد موكول می كنم. به اعتراف اهل سنت، سه چهارم احاديث آنها از طريق عايشه دختر ابوبكر نقل شده است. در مورد آزار اذيت هايی كه عايشه در حق پيامبر(ص) و حضرت زهرا(س) روا داشته سخن بسيار است كه اگر بخواهم وارد اين بحث شوم مثنوی هفتاد من كاغذ شود. او خود از جاعلين زبردست حديث نيز بوده است. بعنوان نمونه عرض کنم بعد از آيه حرمت ازدواج همسران پيامبران با کس ديگر عايشه فتوای جالبی دارد: او گفت هر مردی و لو ۵۰ ساله از سينه زنی شير بخورد پسر رضاعی او محسوب می شود! و برای صحت ادعای خود به آيه ای از قرآن اشاره می کند که پيامبر آنرا بر پوستی نوشته بود که ناگهان بزی آنرا خورد و اين آيه در قرانی که دست شماست موجود نيست! و بنا بر نقل تاريخ با هر که می خواسته محرميت داشته باشد او را نزد خواهر خود می برده که از او شير بخورند و به عايشه محرم شوند!! اين موضوع را علامه عسکری در کتاب نقش عايشه در احاديث اسلام از علمای بزرگ اهل سنت نقل کرده است.

 راوی بعدی كعب الاحبار يهودی است كه برای در امان مانده از پرداخت جزيه( پولی كه غير مسلمانان بايد در قبال زندگی در سرزمين آنان بايد به مسلمانان بپردازند) تظاهر به اسلام كرده بود.

راوی بقيه احاديث عمدتاً ابوهريره است كه خود شاگرد کعب الاحبار است و بنقلی در ايامی كه جعل حديث رواج داشته، اين بزرگوار بتنهايی سي هزار حديث نبوی جعل كرده است! لقب ابوهريره را پيامبر(ص) به جهت علاقه بيش از حد آن بزرگوار به گربه به ايشان داده است! کعب الاحبار از او بعنوان برترين صحابی پيامبر ياد می کند. او وقاحت در جعل حديث را به حدی رسانده بود که حتی عمربن خطاب نيز بر نمی تابد و او را تازيانه ميزند. او اکثر احاديث را در زمان حکومت معاويه جعل نمود.

جالب اينجاست كه اهل سنت بخاطر عنادی كه امير المؤمنين(ع) و حضرت زهرا(س) دارند - هر چند بناچار مجبورند كه مقام عظيم آنها اقرار كنند- اهتمام بسياری داشته اند كه هرگز حديثی از آن بزرگواران نقل نكنند. در حقانيت اين سخن همين بس كه تعداد كل رواياتی كه از امير المؤمنين (ع) نقل كرده اند از ۲۹ مورد تجاوز نمی كند كه سند ۲۳ مورد آنرا ضعيف می دانند! از حضرت فاطمه (س) نيز در كل ۱۸ روايت در كتب حديثی آنها موجود است! ( رجوع شود به مقاله حضرت فاطمه زهرا از ولادت تا افسانه شهادت، نوشته عبدالعزيز نعماني، نشريه ندای اسلام، شماره ۳ حوزه علميه اهل سنت زاهدان)

با وجود همه تلاشهايی كه اهل سنت بكار بسته اند تا هر حديثی كه بطلان آن مذهب ساختگی را ثابت كند را كنار بگذارند، اما بمصداق آيه يريدون ليطفؤا نورالله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون، حقيقت حتی در كتب خود آنها آشكار است هر چند كافران را خوش نيايد. تنها کاری که الان می توانند برای جلوگيری از دستيابی حق جويان سنی انجام دهند اين است که ديگر هرگز کتب روايی خود را به  طور کامل چاپ نمی کنند و تنها به چاپ گزيده آنها بسنده می کنند. براستی کدام يک از جوانان امروز اهل سنت مجلدات کامل صحيحين را ديده است؟

از جمله کتابهای بعدی که مورد استناد اينجانب خواهد بود تاريخ طبری است.محمد بن جرير طبری جزء معروفترين مورخين اهل سنت است که به وثوق او اعتماد کامل دارند. مسعودی - ذهبی-متقی هندی - ابن حجر - طبرانی - ابن عبد ربه - ابن قتيبه دينوری و ... نيز بقيه بزرگان اهل سنت هستند که مستند ما خواهند بود.

ان شاءالله در فرصت های آتی بيشتر خواهم نوشت.

۱۳۸٢/٤/٢٥

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  ايام فاطميه در راه است...

 

اللهم العن ا لجبت و الطاغوت و ابنتيهما بعدد فضايل امير المومنين(ع)
ايام پر غم شهادت ريحانه پيامبر(ص)، حضرت صديقه طاهره (س) در راه است. با دلي آكنده از غم به پيشواز اين ايام مي رويم. از خداوند متعال توفيق مي خواهم كه بتوانم از طريق كتب اهل سنت حوادث دردناكي كه منجر به شهادت اين دردانه هستي و بهانه آفرينش شد را به تحرير در آورم تا بلكه آندسته از عزيزاني كه مطالب به آنها نرسيده و در عين حال در صورت دستيابي به حقايق با آنها عنادي نخواهند داشت را به حقايق تاريخ تحريف شده تشيع آگاه سازم. شما هم با من همراه شويد. نظرات شما را خواهم خواند.

۱۳۸٢/۳/٢٦

نظر يا سؤال خود را بفرماييد

 

  ريحانه ...

 

كه خبر داشت كه روزي تو سفر خواهي كرد؟
روز ما را ز شب تيره بتر خواهي كرد؟

كه گمان داشت كه يك شهر در انديشه تو
بيخبر از همه آهنگ سفر خواهي كرد؟  

۱۳۸٢/۳/٢۱

نظر يا سؤال خود را بفرماييد